چرا من مانده ام تنها،چنین تنها خدایا من تو را می خواهم و بس،در این روز پر از غمها همین تنهایی تنها مرا کرده چه دیوانه که دارم می شوم پروانه از لانه تن و روحم سر و جسمم پر کشید زین آشیانه
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهائیم را حس نکرد در میان خنده های تلخ من گریه پنهانیم را حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد آن که با آغاز من مانوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد... NO LOVE YOU
تمام تارهایم را تنیده خسته و بی کس به پود اشکهای سرد مهجورم من از مردن نمیترسم... که من آن لحظه ای مردم که چشم بی حیایم در نگاهت دوختم تا نگاهم را بفهمی... من هزاران بار دیگر سوختم. من از مردن نمیترسم... اگر مردن همان باشد که من صدبار فهمیدم چه شبهایی که با یادت دعای توبه میخواندم من از مردن نمیترسم... که شاید رفتنم بهتر از این فولادی به آنجایی که مرهم هست برای زخم تنهایی ولی اقرار میدارم اگر حتی نمک باشد نگاهت را برای زخم قلبم بیشتر دوست میدارم من از مردن نمیترسم... کنار مرده ام ای کاش که نقشی ازچشمان عشقم بود که شاید باورم می کرد ویک بار از دلش میگفت: تورا من دوست میدارم برای لحظه ای جانا ومن هم تا ابد زنده میماندم...
قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |